welcome





درستهماپایانقشنگینداشتیم
اماداستانقشنگیداشتیم
وهمینبرایفراموشنکردنتکافیه:)😊
آخرین منزل ما...
با یقین آمدہ بودیم و مردد رفٺیم !
بـہ خیابان شلوغے ڪہ نباید رفٺیم!
مے شنیدم صداے قدمش را،اما
پیش از آن لحظـہ ڪہ در را بگشاید رفٺیم
زندگے سرخے سیبے سٺ ڪہ افٺادہ بـہ خاڪ
بـہ نظر خوب رسیدیم ولی بد رفٺیم!
آخرین منزل ما ڪوچـہ ے سرگردانے سٺ
در به در در پے گم ڪردن مقصد رفٺیم!
مرگ یڪ عمر بـہ در ڪوفٺ ڪہ باید برویم
دیگر اصرار مڪن باشد،باشد،رفٺیم!
بعضی روزها انسان فقط خسته است نه تنها است .. نه غمگین .. و نه عاشق ، فقط خسته ا ست ... "

تو عشق بودی
این را از بوی تن ات فهمیدم
شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم
خیلی دیر !
اما مگر قانون این نبود
که هر آنچه دیر می آید !
عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟
عادت کرده ایم به نداشتن ها
و شاید به اندوه !
آری، تو عشق بودی
این را از رفتن ات فهمیدم ...
وگرنه
این شهر
هرگز این چنین
سرسنگین نبود
منِ خیره سر نباش
دیوانه ها به لطف خدا،
غالباً خوش اند...
از خستگی هایشان از دلتنگی هایشان
از غصه هایشان از هیچ یک عکس نمی گیرند...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد
گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد
نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم
سعی کردم فراموشت کنم اما نشد …
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است
بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است
من به دنبال کسی بودم که "دلسوزی" کند
همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است
من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد
سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!
خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است
از همان روز نخست آوار باشد بهتر است
گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن
گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

انسان ها به میزان "حقارتشان" "توهین" میکنند.
به میزان "فرهنگشان" "عشق میورزند".
و به میزان "ک مبودهایشان" "آزارت میدهند".
هرچه "حقیرتر" باشند، بیشتر "توهین میکنند" تا حقارتشان را جبران کنند.
هر چه "فرهنگشان غنی تر باشد"، بیشتر به دیگران "عشق میدهند".
وهرچه "هویّتشان عمیق تر باشد"، "محترمانه تر رفتار میکنند".
به اندازه "درکشان" "میفهمند" و به اندازه "شعورشان" به باورها و حرف هایشان عمل میکند.

خدایـــــــــــــــــــــــــــــا ...
چه ساختــــــــه ای...
دل آدم هایـــــــــــت
یکــــــــــــــــی ازیکــــــــــــــــی
سنگــــــــــــی تر ...
دروغ هایــــــــــــــشان
یکــــــــــــــــــــی از یکـــــــــــــــی زیباتر ... نگاه هایشـــــــــــــــــان
یکــــی ازیکـــــــــــی معنیــــــــــــدار تر و سنگیـــــــــــــــــــــــــــــن تر ... روحشــــــــــــــان یکـــــــی ازیکـــــــــــــی هـفـــتـــــــــــرنـــگــــــــــــــ تـــــــــر ...
و هر یــــــــک بـــــــــــــــــــــــرای خود ،
یکــــــــــــــی ازیکـــــــــــــــی
خـــــــُـــُُُُُــــداتــــَـــَــر !
(((چند روزيست كه حالم ديدنيست)))

هیچکس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما میگریخت ،
چند روزیست که حالم دیدنیست ،
حال من از این و از آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل میزنم ،
گاه بر حافظ تفعل میزنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...


گله از چشم سیاه تو فراوان دارم
در دلم حسرت آهوی بیابان دارم
باد می آید و در گیسوی تو می پیچد
گفته بودم: خبر از زلف پریشان دارم
تو سلیمانی و من مثل نهنگی هستم
که گرم آب دهی باز غم نان دارم
عشق مثل خوره افتاده به جانم امّا -
من به دستان طبیبانه ات ایمان دارم
نفس حوصله ام تنگ شد از دوری تو
در دلم ابر به پا شد، تب باران دارم...

تــــــــو بنویس ...
از دلتنگی هایت از دردهایت، از حــــرف هایت ...
از هرچه دلت می گوید !
بنویس برایـــــــــم...


این قاعده ی بازی است....
اگر دست دلتان رو شد که دوستش داری ...
باختنت حتمی است ...
مراقبِ آخرین جملهی آخرین دیدار باشید ؛
دردش زیاد است!

باور کن ...
گاهی زندگی در دست هایی که از خودش گذشته تا تو را آرام کند
به تمام اتفاق های مانده و نمانده می ارزد .......
زندگی گاهی از هر طریقی می چسبد
وقتی کسی را داری که مرگ طبیعی با او را
به هر زندگی ِ غیر طبیعی ِ سرکش بدون او / ترجیح دهی ......
کسی با چشم های کشیده ...
که از هر بارانی که بی من / می آید می ترسد
مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد
بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .
پـس چـرا ایـنـجـا
بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .




چقدر بد دلم گرفت چقدر بد دوباره حس کردم شکست
نمیدونم چرا نمیتونم اون حرفی که میخوامو بزنم
نمیتونم نمیتونم تو دلم مونده و به هیشکی نمیتونم بزنم

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

اگر بدانی جـایــگاهت کجـاسـت ، مـــرا بــاور میــکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم


دلم کسی را میخواهد،کسی که از جنس خودم باشد…
دلش شیشه ای…گونه هایش بارانی…دستانش کمی سرد…