گله از چشم سیاه تو فراوان دارم
گله از چشم سیاه تو فراوان دارم
در دلم حسرت آهوی بیابان دارم
باد می آید و در گیسوی تو می پیچد
گفته بودم: خبر از زلف پریشان دارم
تو سلیمانی و من مثل نهنگی هستم
که گرم آب دهی باز غم نان دارم
عشق مثل خوره افتاده به جانم امّا -
من به دستان طبیبانه ات ایمان دارم
نفس حوصله ام تنگ شد از دوری تو
در دلم ابر به پا شد، تب باران دارم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 13:44 توسط *_*دلتنگی*_*
|
از دور دوستتــــ داشــتم…!