گله از چشم سیاه تو فراوان دارم


در دلم حسرت آهوی بیابان دارم

باد می آید و در گیسوی تو می پیچد

گفته بودم: خبر از زلف پریشان دارم

تو سلیمانی و من مثل نهنگی هستم

که گرم آب دهی باز غم نان دارم

عشق مثل خوره افتاده به جانم امّا -

من به دستان طبیبانه ات ایمان دارم

نفس حوصله ام تنگ شد از دوری تو
در دلم ابر به پا شد، تب باران دارم...